داستان پسر بچه ای به نام راب که مادرش را از دست داده و با پدرش در یک متل زندگی می کند. راب در مدرسه دوستان زیادی ندارد ، پاهایش پر از کهیر است و معمولا مورد ازار و اذیت قرار می گیرد و در برابر ازار و اذیت ها سکوت می کند. تا اینکه یک روز در جنگل مشرف به متل با یک قفس ببر رو به رو می شود. او هر روز به سراغ ببر می رود. و او را تماشا می کند. تا اینکه در می یابد این ببر متعلق به صاحب متل است و از طرف صاحب متل مامور غذا دادن به او می شود. در همین روزها دانش اموز دختری به مدرسه ایشان می اید، دختری که برخلاف راب خشمگین و پرخاشگر است. راب و سیستین با هم دوست می شوند و راب دختر را با خود به دیدن ببر می برد. سیستین اصرار می کند که باید ببر را ازاد کرد چرا که او را نباید در قفس نگه داشت. نهایتا راب با همراهی سیستین ببر را ازاد می کند ولی ببر توسط پدر راب کشته می شود. همین اتفاق بهانه ای می شود تا راب خشم و ناراحتی خودش را نسبت به پدر بروز دهد و او را بخاطر از دست دادن مادرش سرزنش کند. داستان به همین شکل تمام می شود.


ناشر
نویسنده