داستان یک دختر نوجوان به نام اینگرید که همراه پدر و مادرش در کانادا زندگی می کند. اینگرید در مدرسه مورد آزار و اذیت همکلاسی تازه واردی بنام شیلاست و خیلی بی سر و صدا سعی می کند با شرایط کنار بیاید. اینگرید هر دوشنبه شب یک خواب عجیب می بیند که در آن با یک گرگ در حال سخن گفتن است. زندگی او به همین منوال می گذرد تا اینکه یکروز نامه ای از مادربزرگش به او می رشد که او را به خانه خود دعوت کرده است. دختر علی رغم مخالفت والدین خود و با اصرار راهیپسفر می شود و به خانه مادر بزرگ می رسد در آنجا درمی یابد که او یک نفر از یک نسل و خاندان اشرافی و نجیب زاده است. از اینجا داستان وارد یک فضای فانتزی دخترانه می شود،،خانه مادربزرگ خیلی عجیب و مرموز است و غرض اصلی مادربزرگ امتحان گرفتن از اینگزید است تا ثابت شود او یکی از افراد خاندان بالاز می باشد. اینگرید بعد از مراحلی که طی می کند در مرحله اخر باید وارد یک دالان تازیک شود در دالان با همان گرگی که در خواب می بیند همراه می شود و گرگ را همراه خود از دالان خارج می کند و با گرگ به کانادا بر می گردد. گرگی که جای خالی دوست و حامی او را پر می کند.


ناشر
نویسنده