گوشه یک خرابه، جنوب یک شهر بزرگ‌، سگی زندگی میکند. او‌برای تامین غذای خود تلاش زیاد کرده و در زباله ها اندک غذایی به دست میاورد. مدتی بعد 5 توله به دنیا می آورد که دوتای آن ها کم می شوند و روزی که سه تای دیگر بزرگ ‌شده اند مادرشان می گوید که دیگر شما باید بروید دنبال زندگی خودتان، برای همین خوبی و بدی های زندگی های مختلف را شرح میدهد. زندگی‌ به عنوان سگ خانگی، ولگرد و همراهی با کولی ها یا ثروتمندان. یکی از سگ ها که گر هم هست میگوید که میخواهد سگ گله شود و این زندگی هایی که مادر میگوید تباهی هست و من می‌خواهم کاری کرده باشم. خواهر ها و برادر های سگ‌گر اورا مسخره می کنند اما او تصمیمش را گرفته به همین دلیل راهی میشود پس از گذر از سختی ها جایی در تاریکی مبارزه چند سگ‌و گرگ را می بیند و می فهمد که سگ ها از کله ای محافظت می کنند او می فهمد که گرگ ها از آتش می ترسند به همین دلیل قطعه چوب شعله وری را در دهان میگیرد و به طرف گرگ ها می رود و آن ها را می راند این کار سگ‌باعث می شود چوپان او را سگ گله کند و از آن پس به او یاور می گویند. در آخر سگ‌قصه به دیگر سگان می گوید که در شهر عده ای فکر می کنند که زندگی همان زندگی نکبت باری است که در آن زندگی میکنند و بیهوده در زباله دنبال غذا می گردند، ما باید برای آگاه سازی آن ها کاری بکنیم، همین می شود که دو نفر مامور آگاه سازی سگان شهر می شوند.


ناشر
نویسنده