داستان در مورد دختری به نام لاکی است، دختری که چندان زیبا نیست مادرش مرده و پدرش او را ترک کرده و سرپرستی اش را به خانمی فرانسوی به نام بریجیت سپرده است، انطور که از ترجمه بر میاد بریجیت قبل از ازدواج پدر لاکی با او روابطی داشته است. محل زندگی لاکی هاردپن است، محلی در دل بیابان به 40 50نفر ساکن. منطقه ای خیلی محروم. لاکی در این داستان نگران این است که بریجیت هم او را رها کند و سرپرستی اش را به یتیم خانه بسپارند، وقتی می بیند که بریجیت مشغول جمع کردن وسایل ش شده و پاسپورتش را آماده می کند فکر می کند که بریجیت در حال ترک کردن اوست. پس تصمیم می گیرد فرار کند و دل به صحرا بزند، در صحرا گرفتار طوفان می شود و به صورت اتفاقی یکی از بچه های هاردپن را پیدا می کند و جان او را نجات می دهد، وقتی بریجیت او را پیدا می کند متوجه می شود که دچار سو تفاهم شده بوده و بریجیت قصد ترک او را نداشته است.


ناشر
نویسنده