یک روز صبح فیلیکس از خواب بیدار شد و سطلی بالای سرش احساس کرد که با اتفاق های ناخوشایند روز، آب آن کم و کم تر می شد. فیلیکس فهمید که برای به دست آوردن شادی و داشتن سطلی پر از آب، باید با مهربانی کردن به دیگران سطل آن ها را پر کند. وقتی به خوشحال کردن دانش آموزان و معلمان مدرسه پرداخت، سطل آن ها پر از آب شد و پس از آن سطل خودش هم پر شد و در نتیجه آرامش و شادی بیشتری پیدا کرد.


ناشر مهرسا
نویسنده تام راث